تبليغاتX
۩۩۩ نميدانم چه ميخواهم بگويم ۩۩۩

۩۩۩ نميدانم چه ميخواهم بگويم ۩۩۩

فرصت بودن با تو اگه حتی یک نفس بود برای باور بودن همه چیز و همه کس بود

رنگین کمان عشق

 

Wisdom about Angels

We've never had to look far to find our angels. Angels have never really been out of reach. We can always discover angels from the inside-out, because it is the angel inside us who can point the way to all our other angels.
While we are sleeping, angels have conversations with our souls

با سلامی دوباره خدمت تمامی دوستانی که در این مدت غیبت حقیر را مورد لطف قرار دادند گزیده ای زیبا و قابل تامل از عطیه برتر پائولو کوئلیو را می نگارم به امید اینکه به درک معنای عشق حقیقی نایل شویم.

 

قسمتي از رساله ي پولس رسول به قرنتيان 

 

" همان گونه كه پرتو نور با گذشتن از منشور ، رنگين كمان نور را به ما نشان مي دهد ، پولس نيز عشق را از منشور شعورش مي گذراند و به عناصر تشكيل دهنده اش تجزيه مي كند و رنگين كمان عشق را به ما نشان مي دهد .
همين چيز هاي كوچك ، همين فضايل ساده اند كه عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند . عشق از نه عنصر اصلي تشكيل شده است :
بردباري : عشق بردبار است .
مهرباني: مهربان است .
سخاوت : عشق در آتش حسد نمي سوزد .
فروتني : غرور ندارد .
ظرافت : عشق اطوار ناپسنديده ندارد .
تسليم : نفع خود را خواهان نيست .
تسامح : خشم نمي گيرد.
معصوميت : سوء ظن ندارد .
صداقت : از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد .

بردباري . مهرباني . سخاوت . فروتني . رفتارنيك . تسليم . تسامح . معصوميت . صميميت . اين ها عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند ، در روح انساني اند كه مي خواهد در جهان ، حاضر و در كنار خداوند باشد . تمامي اين خصوصيات با ما مرتبط است . با زندگي روزمره ي ما ، با امروز و با فردا ، با ابديت .

جايي كه عشق باشد ، انسان هست ، وخدا هست .
كسي كه در عشق شادي مي يابد ، در انسان شادي مي يابد ، و در خداوند شادي مي يابد .
خدا عشق است . پس : عشق بورزيد !

عشق مي ورزيم ، چرا كه او نخست به ما عشق ورزيد .
از آن جا كه او نخست به ما عشق ورزيد ، تاثير ـ نتيجه ـ اين است كه ما نيز عشق مي ورزيم .
ما همه تجلي عشق او هستيم .
به او ، به خودمان ، به همه عشق بورزيم .
اين گونه است . قلب ما اندك اندك دگرگون مي شود . در عشق او غرق شوید و در مي يابيد كه چگونه عشق بورزيد .

آن گاه كه طفل بودم ، همچون طفلي سخن مي گفتم و احساسم كودكانه بود . آن گاه كه مرد شدم ، كار هاي كودكانه را ترك گفتم .چرا كه اكنون در آينه مي بينم ، معماوار ، و در آن هنگام چهره به چهره مي بينيم اش .
اكنون دانشي جزيي دارم ، و در آن هنگام خواهم شناخت ، همان گونه كه شناخته شده ام .

اينك اما ، سه چيز مي ماند :
ايمان ، اميد ، وعشق .
اما برترين آنها ،
عشـــــــق است یعنی عطیه برتر "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

عشق حقیقی

همیشه به خود می گفتم در داستانهای عارفانه آنجا که معشوق گم می شود شیدایی عشق شکوفا می گردد و در پیدایی معشوق هر عشقی محکوم به شکست  است و این را بشر با تمام وجودش تجربه کرده است .

 ای جوینده می دانی چه عشقی با معشوق عاشقی است؟ 

 

آن تنها عشق به خداوند است و اگر کسی در عالم پیدا شود که عشق به خداوند را متجلی سازد ، دو حالت بر وی مستولی میشود ، یا فراموشی عشق الهی و یا پیدایی جفتش که او را کامل میگرداند تا عشق خداوند را با معشوق درون خود عاشق باشد.

 

عشق به پروردگار

 

اشارتی از کیمیای استاد در کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

افسانه نرگس

کيمياگر افسانه ی نرگس را می دانست،جوان زيبايی که هر روز می رفت تا زيبايی خود را در
يک درياچه تماشا کند. چنان شيفته خود می شد که روزی به درون درياچه افتاد و غرق شد.
در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود، گلی روييد که نامش را” نرگس“ نهادند.

نرکس مست


هنگامی که نرگس مرد ،اوريادها(الهه های جنگل) به کنار درياچه آمدند که از يک درياچه ی
آب شيرين، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله يافته بود.
اوريادها پرسيدند: چرا می گريی؟
درياچه گفت: « برای نرگس می گريم».
اوريادها گفتند:«آه، شگفت آور نيست که برای نرگس می گريی...»
و ادامه دادند:«هر چه بود،با آن که ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم،تنهاتو فرصت داشتی
از نزديک زيبايی او را تماشا کنی».
درياچه پرسيد:«مگر نرگس زيبا بود؟»
اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند:«چه کسی بهتر از تو می تواند اين حقيقت را بداند؟هر چه بود
هر روز در کنار تو می نشست».
درياچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: 
 «من برای نرگس می گريم، اما هر گز زيبايی او را در نيافته بودم.
برای نرگس می گريم، چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم می شد،
می توانستم در اعماق ديدگانش،بازتاب زيبايی خودم را ببينم».

مست از می و میخواران    از نرگس مستش مست
متن فوق گزیده ای بود از مقدمه کتاب کیمیاگر اثر جاودان پائولو کوئیلو

برداشت شما از این داستان زیبا چیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

چشمها را باید شست

پست قبلی که در ارتباط با توهم زندگی بود مخاطبان زیادی را به خود جلب و دوستان بسیاری علاقه خود را به اینگونه موضوعات تحت عناوین مختلف اعلام نمودند. بعضی از خوانندگان گرامی نیز بیان داشتند که درک چنین مسائلی کمی مشکل و یا حداقل نیاز به داشتن زمینه های قبلی دارد.

چندی پیش که سایت کلوب را بررسی میکردم بطور تصادفی تصویری را دیدم که نمونه بسیار جالبی است از آنچه می گوییم نگاههای متفاوت به یک موضوع و بعبارتی بیانگر این است که از یک زمینه واحد میتوان برداشتهای مختلف و حتی متناقضی بسته به زاویه دید داشت.

بر این اساس آیا حقیقتاْ جهان بی کران ما با همین کیفیتی که مشاهده میشود وجود دارد؟ منظور سهراب عزیز از  " چشمها را باید شست جور دیگر باید دید ..." چیست؟ آن حجابی که در آثار عرفانی و ادبی بزرگان عنوان شده و جلوی دیدگانمان را گرفته کدام است؟ و در بیان آخر مراد لسان الغیب آنجا که میگوید حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز چیست؟

برای دیدن این تصویر اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

شناخت خود و رهایی از توهم روزمرگی

آنچه باعث نزدیکی ما به خودمان میشود این است که بدانیم ازچند وجه یا بعد تشکیل یافته ایم: چیزی که در دسترس ما وجود دارد تن یا روان است که به علت ذهن معنا می یابد و نقش بسیار مهمی را درچیزی که به آن زندگی می گوییم بازی میکند. سوم مقوله ای است به نام آگاهی یا روح .

ذهن بعنوان واسطه ایی بدون اراده عمل می کند.هر گاه جسم فرمانده باشد، ذهن تصاویری را برایش فراهم می آورد که مربوط به تمام دوران تکراری این فرد می شوند و  اینجاست که ما در چنگال ماتریکس زندگی گرفتار شده ایم.

 

 اسارت در توهم زندگی

 

حال اگر روح از ذهن درخواست تصویر کند ، چون در آرشیو ذهن چنین تصویری وجود ندارد تجربه ای جدید لازم میشود و اینجاست که پیشرفت معنوی حادث میگردد.

 

به زبان ساده ترمن از سه بخش تشکیل شده ام: جسمم که به خاک سپرده خواهد شد، روحم که ابدی است و هر چیزی را ممکن است تجربه کند و واسطه ایندو که ذهنم میباشد. اگر این واسطه را در جسمم قرار دهم، تصویری را برایم خلق میکند که به آن زندگی می گوییم که همان وجه اول یا بیرونی من می باشد و اگر آن را در روحم قرار دهم ، از آنجاییکه تجارب روحم از ذهنم بسیار بسیار کلانتر و گرانقدر هستند ، ذهنم منفعل میشود و فقط به نظاره می ایستد. آنجاکه روحم بخواهد وجه درونی مرا به وجه بیرونیم متصل سازد، ذهنم احتیاج به تعلیم و تعلم پیدا میکند. در چنین مواردی انسان به آن نیروی ناپیدای عجیب، احساس نیاز میکند.

 

☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★

 

نقل مطلب از کیمیای معلم گرامی درکویر

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

شاگرد حقیقی

انسان حقیقی کیست ؟ منجی عالم بشریت کجاست؟ خلیفه خدا در روی زمین چه ویژگیهایی دارد؟ آیا او همین انسانی است که به اجبار قدم در این سیاره می نهد و دست به دامن عزرائیل است برای نمردن؟ آیا او کسی است که ملائک به پایش سجده می کنند؟

انسان حقیقی همان انسان کاملی است که در مکاتب معنوی آموزش دیده است.

او همان شاگرد حقیقی است.

پیش از آنکه شاگرد حقیقی از مادر زاده شود در سیاره زمین دگرگونی های فراوانی رخ خواهد داد. شاگرد حقیقی زمان و مکان تولد خود را انتخاب می کند و مادر و پدر را از تولد خویش آگاه خواهد ساخت. شاگرد حقیقی آینده خویش را می بیند و با اراده وارد مسیر خدمت در کره زمین میشود. او بر زمان و مکان اشراف دارد. برای دانستن آینده باید در آن به دام افتاد. ندانستن خود یک دام است. پاسخ درون من است

 تولد شاگرد حقیقی

 در طریق زرین هنگامی که لحظه موعود فرا رسد تو خود خواهی دانست

ای پدر معنوی بسوی تو خواهم شتافت تا قدم بر قدمگاه زرین تو نهم

ای زمین تاریک آغوش خود را بر من بگشای و مرا با تمامی ابعاد نهان خود آشنا ساز

ای رنج تورا در آغوش خواهم گرفت و با اتکاء به اراده خویش به پیش خواهم رفت

می دانم که شاهد بی عدالتی ها خواهم بود

شاهد تنهایی نوع انسان شاهد طغیان طوفانهای سهمگین

ای یگانه تنها تو را می خوانم

 تنها تو را 

ورود شاگرد حقیقی به زمین

ای زمین بسوی تو می آیم آگاه و هشیار

تا مهارتهایم را بیازمایم وضعفهایم را بشناسم

شرارتهای بشری را ببینم

و شاهدی باشم بر آغاز پایانها و پایان آغازها

 آینده را ببینم امّا تقدیر خویش را آگاهانه بپذیرم

تو را فرا میخوانم ای یگانه هستی

تویی که آغاز و پایانی نداری

تنها تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

شیخ اشراق

چند نفر از دوستان  پس از مطالعه کتب و مقالات شیخ شهاب الدین سهره وردی گفته بودند  که متن مشکلی بود و درک حقایق آن مشکل تر. خوب شکّی نیست که دریافت تمام حقایق این گونه مطالب رمزی بسادگی میسر نیست و ساده لوح همان کسی است که بگوید اکنون من آن را به کمال فهمیدم. برای اینکه مفاهیم مورد نظر شیخ اشراق را دوستان بهتر متوجه شوند و با اندیشه های این عالم ربانی بهتر آشنا گردند یکی دو داستان از نوشته های ایشان را که به نثر امروزی برگردان شده بود  قبلاٌ آوردم ولی باید دانست که از جمله مهمترین مسائل در خواندن این گونه متون ، درک ظاهر و باطن مطلب است. درواقع برای فهم باطن ، باید ظاهر را بدرستی دریافت. اما بعد از فهم ظاهر متن باید در عمق حرکت کرد. این قسمت کار کمی سخت است و تقریبا شخصی است. یعنی ممکن است برداشت من و شما از یک متن ، متفاوت باشد و این دلیل بر غلط بودن حرف من یا شما نیست!
شیخ اشراق اینجا هشیار بوده و با آوردن آیه هایی از قرآن و احادیث ، باعث شده که خوانندگان آن متون زیاد از اصل آن چیزی که مدّ نظر شیخ بوده دور نشوند و نظرات و برداشتها حول همان مساله اصلی باشد. مثلا در همان داستان هنگامی که شیخ اشراق از جملات "اناالحق" و "سبحانی ما أعظم شأنی" استفاده می کند ، مقصود او ازبیان این داستان روشن می گردد.
خوب در این داستان به جز ادریس پیامبر که تنها نقش سوال کننده را دارد ، دو شخصیت اصلی داریم. ماه و خورشید. شاید این گونه باید بگوییم که خورشید نماد خداوند است و ماه شخص سالک. مراد از کامل شدن ماه و روبروی خورشید ایستان کامل شدن فرد سالک است و از صافی و صیقل داشتن ماه ، پاکی انسان عارف از ناپاکی ها را می خواهد. آنگاه که وجودش تماما نور اوست و اینجاست که چون در خود نظر کند ، غیر از او را نبیند. آنگاه آن شخص می تواند بگوید "اناالحق" و ایرادی بر او نیست.
چون دقیق و دقیق تر به داستان نگریسته می شود ، حقایق دیگری نیز دریافت می شود. همچون پیاز که لایه لایه است ، مفاهیم ژرف این داستان در لایه هایی میانی تر است.

در مورد شیخ اشراق و اندیشه هایش بسیار میتوان نوشت ولی من ادامه تحقیق را به جویندگان عزیز پیشنهاد مینمایم لیکن جهت حسن ختام دو داستان دیگر از کتاب لغت موران را نقل میکنم که دارای مفاهیم باطنی بسیار عمیقی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

نگاهی به زندگی و آثار شیخ شهاب الدین سهروردی

شیخ اشراق

ابراز ارادت و علاقه دوستان و بازدیدکنندگان گرامی از آثار و عقاید فلسفی شیخ بزرگ اشراق که بصورت شفاهی یا کتبی به اینجانب اعلام گردیده ، حقیر را بر آن داشت تا بیشتر نسبت به جمع آوری آثار این عارف جلیل القدر اهتمام کرده گامی کوچک در راه معرفی این فیلسوف بزرگ بردارم.

به دوستانی که علاقمند به مطالعه زندگی و آثار این عالم ربانی دارند پیشنهاد میکنم اینجا را کلیک نمایند.

دوستانی هم که تمایل دارند داستانی کوتاه ولی بسیار پر محتوا و فلسفی که مضمون آن از یکی از فصول کتاب "لغت موران" نقل شده است را  بخوانند لطفاً بر روی ادامه مطلب کلیک نمایند.

منتظر نظرات ارزشمند شما عزیزان در این زمینه هستم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

چشم باطن

 تعمق کن

متن ذیل گزیده ایی از رساله «روزی با جماعت صوفیان» اثر حکیم و عارف بزرگ قرن ششم شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی ابن حبش ابن امیرک سهروردی (549 - 587 ق) است که اثری اسرارآمیز برای اهل دل است.

شیخ بزرگ اشراق در این کتاب گفتگوی شیخ صوفی را با مریدی در یک خانقاه توصیف می کند.
در قسمت پایانی آن سالک از شیخ می پرسد چگونه "چشمی" که با آن حقیقت را می توان دید باز می شود؟ سهروردی طی یکی از بی نظیرترین نمونه های بیان رمزی و به سبک ادبی بسیار زیبایی نسخه ریاضت می نویسد:

   شیخ را گفتم من آن نظر ندارم تدبیر چیست؟ گفت تو را امتلاء(امتلاء بیماری است که بر اثر پر بودن معده ظاهر میشود که باعث هضم نشدن غذا می شود)است ٬ برو چهل روز احتراز کن ٬ بعد از آن مسهلی بخور تا استفراغ کنی مگر ديده باز شود. گفتم آن مسهل را نسخت چيست؟ گفت اخلاط آن هم از پيش تو بدست آيد. گفتم آن اخلاط چه چيز است؟ گفت هرچه به نزد تو عزيز است از مال و ملک و اسباب و لذت نفسانی و شهوانی و مثل اين ٬ اخلاطِ اين مسهل است ٬ برو چهل روز به اندک غذای موافق که از شبهت دور باشد و نظر کسی سوی آن نباشد قناعت کن . آنگه اين اخلاط را در هاون توکل انداز ٬ پس به دست رغبت آن را خرد کن و از وی مسهلی ساز و به يک دم بازخور. اگر زود به مستراح حاجتت افتد ٬ پس دارو کارگر آمد ٬ زود ديده روشن شود و اگر حاجت نيفتد ٬ دارو اثر نکرده بود.باز چهل روز ديگر همچنان احتراز کن و باز همان مسهل بخور که اين بار کارگر آيد.  اگر اين بار نيز کارگر نيايد هم برين وجه بار ديگر و بار ديگر بخور که هم کارگر آيد... .

   شيخ را گفتم چون ديده گشاده شود بيننده چه بيند؟ شيخ گفت چون ديده اندرونی گشاده شود ديده ظاهر بر هم بايد نهادن و لب بر همه بستن و اين پنج حس ظاهر را دست کوتاه بايد کردن و حواس باطن را در کار بايد انداختن تا اين بيمار چيز اگر گيرد به دست باطن گيرد و اگر بيند به چشم باطن بيند و اگر شنود به گوش باطن شنود و اگر بويد بشّم باطن بويد...[سپس]خود بيند آنچه بيند و بايد ديدن... اگر کسی لذت خلوت بداند و هستی را به نیستی مبدل گرداند پس بر اسب فکرت سوار شود و در میدان علم غیب دواند، از مغیبات آن را آن لذّت باشد که از غایت لذّت حال خود باز نتواند گفتن و از حال انسانیت بدر رود... 

شايد آثارشیخ شهاب الدین سهروردی و شرح و طبقه بندی آن را در آینده بنويسم ولی خواندن اين کتاب را به شما توصيه می کنم چرا که با مروری بر نظرات سهروردی در موضوعات مختلف عرفان و فلسفه و تطبيق اين دو با هم و همين طور نظر اجمالی بر همه آثار او محقق را برای خواندن آثار سهروردی آماده می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  | 

گفتگو با خدا (برای تعمق)

Interview with God

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

 گفتم : اگر وقت داشته باشيد.

 خدا لبخند زد،

 وقت من ابدي است.

 چه سؤالاتي در ذهن داري ،كه مي خواهي از من بپرسي؟

 چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟

 خدا پاسخ داد...

 اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند.

 عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.

 اين كه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند

 بعد پول شان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.

 اين كه با نگراني نسبت به آينده

 زمان حال فراموش شان مي شود.

 آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنندو نه در حال.

 اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

 و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند .

 خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم .

 بعد پرسيدم...

 به عنوان خالق انسان ها ، مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي راياد بگيرند؟

 خدا با لبخند پاسخ داد،

 ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد.

 اما مي توان محبوب ديگران شد.

 ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

 ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد.

 بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد .

 ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توان زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم،

 ايجاد كنيم

 و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

 با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند.

 ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند

 اما نمی دانند چگونه احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند.

 ياد بگيرند مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

 ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند

 بلكه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند.

 و ياد بگيرند كه من اينجا هستم .

 هميشه.

فایل تصویری(فارسی)

فایل تصویری (انگلیسی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط ۞ کالاندرا ۞  |